سید ایلیاسید ایلیا، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 20 روز سن داره

مسافری از بهشت

جشن تولد 1 سالگی ایلیا

چه روز قشنگی بود روز شکفتنش، وامروز تکرار آن روز قشنگ خداست روزی که خدا یکی از بهترین فرشته هاشو به زمین فرستاد روزی که برای همیشه در ذهنمون هک شده و هیچ گاه فراموشمون نمیشه........... روز تولد ایلیا کوچولوی ما پسرم تو تولدش کلا بداخلاق بود و گریه میکرد ساعت خوابش دیر شده بود و حسابی کلافه بود تم تولدشم المو بود که مثل خودش شیطونه عکس ایلیا اوایل تولد   بقیه عکسها در ادامه مطلب     تزیینات تولد که مامانی طراحیش کرده و بابایی برد چاپ کرد و دوباره مامانی برششون داد و تزیینشون کرد و خلاصه......... غذاها که شامل پیتزا، جوجه چینی ، ماکارونی که از همشون عکس ندارم سالادها که ...
22 فروردين 1392

1 سال گذشت

انگار همین دیروز بود که با خوشحالی هر روز میرفتیم خرید ویه چیزی برات میخریدیم و هی نگاش میکردیم و با خودمون میگفتیم کی پسر کوچولومون میاد با این اسباب بازیا بازی کنه، کی میاد لباساشو بپوشه، روزی 10 بار همه چیزتو میاوردیم از اتاقت و تو پذیرایی نگاشون میکردیم با اسباب بازیات به جای تو بازی میکردیم و همیشه مواطب بودیم که خرابشون نکنیم ، درست 1 سال پیش بود ساعت 10:30 صبح به دنیا اومدی تا از اون به بعد بشیم یه خانواده 3 نفره، هنوز یادمه که وقتی دیدمت احساس کردم یه عمره دیدمتو میشناسمت، هنوز یادمه که بابایی چقدر از دیدنت ذوق زده شده بود و قبل از اینکه تو رو پیش من بیارن در مورد اولین باری که تو رو دیده بود حرف میزد و فیلم به دنیا اومدنتو به من نشو...
9 اسفند 1391

یه سفر دیگه به شمال

چند هفته پیش رفته بودیم شمال هوا بد نبود یه خورده سرد بود، توهم اونجا حسابی آتیش سوزوندی و کیف کردی از صبح که پا میشدی همه باهات بازی میکردن تا شب که میخواستی بخوابی حسابی راضی و خوشحال بودی 1) آشنایی من با پیشی اینجا با پیشی فیس تو فیسم   تصمیم گرفتیم با هم دست بدیم و سلام علیک کنیم بعد از قدری احوالپرسی پیشی توجه من و به سمت ظرف غذاش جلب کرد و گفت باید بره غذا بخوره بای بای پیشیییییییییی اینم بازار ماهی شهسوار پایان ...
27 بهمن 1391

عکسهای آتلیه یلدا

با تاخیر البته اونروز کلا پسر لجبازی شده بودی، زیاد همکاری نکردی بخاطر مین اکثر عکسات گریونه   بقیه در ادامه مطلب   فدای اشکات بشه مامان   ...
22 بهمن 1391

11 ماهگی ایلیا

پسر قشنگم، فرشته زندگی ما ، خیلی خدا رو شکر میکنم که خدا فرشته ای مثل تو به ما داد، همه چیزت قشنگه و دوست داشتنیه نگاهت معصومانه ترین نگاهیه که تو زندگیم دیدم ، عاشق وقتیم که یه کار بد میکنی و وقتی بهت میگم ایلیا سریع با نگاهت و با زبون بی زبونی میخوای خودتو تبرئه کنی عاشق خنده های قشنگتم عاشق لحظه ایم که بیدار میشی میای به سمتم تا بغلت کنم و تو سریع با صدا بهم میگی بریم تا جاهایی که تو خونمون دوست داری ببینی عاشق بای بای کردنتم عاشق دست دستی کردنت اولا یه دستتو مشت میکردی و یه دستتو باز به هم میزدی ولی 2 روزه هر دو تا دستتو باز میکنیو دست دسی میکنی خیلی فرشته ای مامانی اونقدر که دل هیچکسو نمیشکونی و به همه لبخند میزنی خلاصه تو ت...
13 بهمن 1391

وقتی مامان حوصلش سر میره

این چیهههههههههههه رو سرم اونو برداشت یکی دیگه گذاشت، آخه مگه من مدلممممممم اه این دیگه چیهههههه درش بیاررر به جای اینکارا جورابمو درست کن که اینجوری یه لنگست آخیشششششششش راحت شدم ...
23 دی 1391

سومین وچهارمین مروارید ایلیا

بالاخره بعد از یه انتظار طولانی دوباره دندون در آوردی، اونم 2 تا با هم، دو تا دندون بالایی ولی دو تا دیه هم داری غیر از اینا کم کم در میاری یهویی داری دندون دار میشی حسابی اینم دوباره یه عکس قدیمی از پسرم اولین بار که تو تابش نشسته بود ...
23 دی 1391